برخلاف اونچه که گفتم قبل از عید دوباره اومدم تا یه چیزایی رو ثبت کنم
حالم خیلی بهتره و از لطف دوستای گلم و احوال پرسی هاشون خیلی ممنونم ... راستش هنوز هم دارم با مشکلات سر و کله میزنم اما خیلی آرومتر از قبل هستم .
دیشب به این نتیجه رسیدم که حدسم درست ه و پشت همه ی این مشکلات یه خدایی هست که خودش خوب میدونه حکمت این زندگی چیه
وقتی به هزار در بزنی تا مهاجرت کنی و مدام کارت گره بخوره باید مطمئن بود که یه حکمتی هست و بی دلیل این اتفاقات نمیافته
وقتی یه روز حس کنی که چقدر همه چیز عالی ه و مشکلی نداری و درست از فردای اون روز مشکلات روی سرت خراب بشن ، باید بدونی که یه حکمتی هست ...
وقتی مدام دلت از این بلرزه که مامان و بابات دارن میرن مسافرت و پیشت نخواهند بود ، دلت بلرزه که حتی دیگه رونیکا هم نه تنها پیشت نیست توی این مدت بلکه انقدر سرش با مهمونهای عزیزش گرمه که فرصت نمیکنه باهات بشینه حرف بزنه ، وقتی یهویی دور و برت خلوت بشه و واقعا و به تمام معنی حس کنی که دیگه فقط خودتی و خودت ...مطمئن باش که یه حکمتی هست
وقتی همش به این فکر کنی که آخه من این تعطیلات رو که حتی پرنده هم توی خیابونا پر نمیزنه چطوری سر کنم ؟ به این فکر کنی که کدوم یکی از دوستهات گرفتار دید و بازدید عید نیستند و میتونند یه ٢ ساعت رو باهات بیان گردش ... وقتی به این فکر کنی که دلت میخواد یه روز دوربینت رو دست بگیری و راه بیافتی توی خیابونا و عکس بگیری اما خب تنها ؟؟ اون هم توی این هوایی که اصلا تنهایی نمیطلبه
وقتی همش به این چیزا فکر کنی یادت میره که یکی هست که همیشه هست ، اونوقت مجبوری خودت داد بزنی که " هی نازلی ، تو چت شده که خدات رو کمرنگ میبینی ؟ "
خیلی باور میخواد که تنهایی بری بگردی و بدونی که تنها نیستی ! خیلی قدرت میخواد که بری یه رستوران بشینی و یه غذای خوب بخوری در کنار کسی که میدونی هست اما نمیبینیش ! خیلی ایمان میخواد که به ظاهر زندگیت نگاه نکنی و باطن و حقیقتش رو ببینی
آره ... من باید بتونم که اینطوری باشم ، باید بتونم متفاوت باشم از آدمهایی که تنهایی رو به نبودن یه شخص که وجود خارجی داره میدونند ، باید بتونم متفاوت باشم با نازلی ای که از نبودن شخصی که وجود فیزیکی داره اشکش سرازیر میشه ، باید بتونم بهونه ی مامان و بابا رو نگیرم ، بهونه ی رونیکا رو نگیرم و هی بغض نکنم و بگم " پاشو بیا پیشم " ... باید بتونم که هی خاطراتم رو مرور نکنم و بهونه ی این و اون رو نگیرم .
مطمئنم اگر تحمل کنم و اگر ایمانم رو بهش کاملتر کنم سال جدید متفاوت ترین سالی خواهد بود که خواهم داشت .
تصمیم دارم خیلی کارا بکنم ، البته از این میترسم که مثل همیشه سنگ بزرگ علامت نزدن باشه ! اما خب ، ضرر که نمیکنم بذار مثل همیشه برنامه ریزی کنم ، شاید اینبار عملی شد
باید از این فرصتی که تنهام و تنها نیستم ! نهایت استفاده رو بکنم ، باید به کارهای عقب مونده م برسم .
فعلا دارم مراحل اولیه رو طی میکنم ،مراحل قوی شدن و اراده دار شدن ! و سعی میکنم هرچه زودتر شروع کنم .
پ.ن ١ : من فکر کنم خیلی ها کنجکاو شده باشن ، این رو بگم که برادرم هم هست ، اما من یه مدتی ه ازش دلخورم و با همدیگه حرف نمیزنیم ، کلا ما مدلمون اینجوری بود از اولش هم
که سر یه مسائل بچگانه قهر میکردیم و تا یه مدت حرف نمیزدیم ... حالا نمیدونم تا کی به این لجبازی ادامه میدیم اما چیزی که فعلا هست اینه که احتمالا تعطیلات عید و در کل این ٢-٣ ماهی که مامان و بابا نیستن رو هرکدوم توی اتاق خودمون سپری خواهیم کرد ! ( البته پارسال هم دقیقا همینطوری بود ، اما به محض رفتن مامان اینا ما با هم آشتی کردیم و زندگی شیرین شد )
پ.ن ٢ : امروز با مامان تصمیم گرفتیم برای روحیه دادن به خودمون بریم آرایشگاه که چشمتون روز بد نبینه ، از ساعت ١١:٣٠ تا ۴:٣٠ توی محیطی بودیم که پر از سر و صدا و انواع و اقسام بوهای رنگ و دکلره بود ... آخرش هم ناراضی برگشتیم خونه .
همه نزدیک ه عید که میشه به تکاپو میافتن که یه تغییر اساسی توی چهرشون ایجاد کنند ، حالا این تغییر به هر قیمتی میتونه باشه ، از رنگ های عجیب و غریب بگیر تا تتو و کاشت ناخن و غیره...
بگذریم ، خواستم بگم ما همچنان تلاش میکنیم برای روحیه گرفتن ، اگر بذارن !
پ.ن ٣ : بالاخره بعد از ٢ هفته بی حوصلگی ، مامان تونست راضیم کنه که اتاقم رو تمیز کنم . البته پیش خودمون بمونه نصفه نیمه !
یکی از کمد ها رو که ٣ هفته پیش ریخته بودم بیرون و فقط و فقط با خودم قرار گذاشته بودم که کیفهام رو جمع و جور کنم ، وقتی خودم با این صحنه روبرو شدم دو دستی زدم توی سر خودم

آخه اصلا قرار نبود که اینجوری بشه ! بعدش به هزار زحمت اینا رو برگردوندم سرجاش و هرچی اضافه اومد چپوندم توی کمد های اطراف !!! که هنوز مامان منتظره که من چراق سبز نشون بدم که همین بلا رو سر کمد های دیگه هم در بیاره
پ.ن ۴ : دلم نمیخواد کسی که این وبلاگ رو باز میکنه با انرژی ه منفی روبرو بشه ، مخصوصا اگر اون شخص دوست ِمن باشه و حتی اگر اون شخص فقط یک نفر باشه ...این رو گفتم که با خودتون نگین نازلی چه لوسه که یه پست میذاره غر غر میکنه بعد ٢ روز نگذشته میاد چیزای دیگه مینویسه و عکس میذاره !
من اینکار رو میکنم که به خودم و به هرکی که اینجا رو میخونه بگم
زندگی جریان داره چه ما بخواهیم چه نخواهیم پس پیش به سوی هدف نهایی ...
پست قبل رو حذف میکنم ... قبول کردم که یه کم عجولانه قضاوت کردم
ریحانه جان نمیدونم کی هستی ، اما خیلی کامنتت تکونم داد ... مثل اینکه یادم رفته بود که اون نوشته های من بود !!!
یه کم این مدت خسته ام .. مشکلات ریز و درشتی سر راهم قرار گرفته که در حد توانم نیست برای همین زدم به سیم آخر امروز
کارهای مهاجرت گره خورده و من خسته هستم از این همه بی ثباتی و نگرانی ، از این همه استرسی که باید توی مملکت خودمون متحمل بشیم
یکی از دوستهام که فکر میکردم با خیلی ها متفاوته به طور ناگهانی دوستیش رو باهام به هم زد ، من همه ی تلاشم رو کردم ، غرورم رو زیر پا گذاشتم که دوستیمون حفظ بشه اما ... واسه همین یه کم به هم ریخته شدم ، حس کردم به صفر رسیدم
یکی از اقوام مشکل خانوادگی پیدا کرده و از فکر و خیالشون داریم دیوونه میشیم ، استرس اینکه نکنه مامان از نگرانی ه اون خانواده مریض بشه ، استرس اینکه نکنه بابا با پادرمیونی کردن و وارد دعواها شدن خدای نکرده اتفاقی براش بیافته
رفتن مامان و بابا و گریه های هر روز مامان داره داغونم میکنه
فکر اینکه توی ممکلت خودم و کنار هم وطن ها و دوست هام دارم تنها میشم ...
بی مهری آدمها داره دیوونه م میکنه ...
اما حق با شماهاست... باید همین ها رو قدر بدونم ، باید بگم خدایا شکرت واسه همه ی داده ها و نداده هات
نمیذارم بشکنم ، دوباره بلند میشم و از سر میگیرم
من باید زندگی کنم ، باید باشم ، باید بمونم
* امروز حال روحی و جسمیم خیلی بد بود و یه جورایی اون لحظه های خاص که همیشه دلم میخواست رو تجربه کردم ، نمیتونم بگم چطور اما احساس کردم دارم میرم ! و به طرز عجیبی برگشتم ...
* توی پست قبل که حذف شد گفته بودم که امسال لحظه ی سال تحویل اونایی که بهم بدی کردند رو نمیبخشم ... حرفم رو پس میگیرم ، آره به همین سرعت پس میگیرم !
میبخشم ... و سعی میکنم هیچ کینه ای به دل نداشته باشم تا اون لحظه ... سعی میکنم دلم رو از هر دلخوری پاک کنم
* اگر حالم بهتر شد ، پست برای سال نو میذارم ... اگر نه شرمنده ، و از الان سال نو رو به همتون تبریک میگم
* شرمنده از همه ی اونایی که کامنت هاشون توی پست قبل از بین خواهد رفت و ممنون از حرفهاتون
١. والا چی بگم ، انقدر این چند روز حرص و جوش خوردم که اصلا مغزم کار نمیکنه که بخوام پست شنگول منگولی بنویسم . نمیدونم چرا هر از گاهی و بعد از یه آرامش همه چی به هم میریزه ...
یهویی اون چیزی که فکر میکردیم خیلی خوب قراره پیش بره به هم ریخت، یه سنگ گنده افتاد جلوی پامون که خیلی چیزا رو عوض کرد ... که بیشتر از همه ناراحتی مامان از این قضیه اذیت میکنه و وقت هایی که باید آغوشم رو باز کنم واسه اشک ریختن هاش و جلوی بغض خودم رو بگیرم و سعی کنم محکم باشم و دلداری بدم که همه چی درست میشه . ( اینکار واسه منی که با دیدن اشک دیگران اشکم سرازیر میشه خیلی سخته که اشک مامان رو ببینم و گریه نکنم... )
نزدیک شدن به رفتن مامان و بابا و باز نگرانی های مامان و حرفهاش ... اینکه بگم هرجا دوست داشت بره و بگرده و اصلا فکر ما نباشه ، بهش بگم که ما بهمون اینجا خوش میگذره و اصلا هم دلمون نمیسوزه که اونجا پیششون نیستیم !
مشکلات یکی از اقوام که بدجوری فکر همه رو مشغول خودش کرده ، و مامان که شب ها از فکر و خیال این خانواده خوابش نمیره و روزها مدام پای تلفن مشاوره میده بهشون بلکه از خر شیطون پایین بیان ...
و مشکلات جانبی خودم که قابل بیان نیست و فقط میشه از روی پلک های پف کرده م فهمید که بهم چی میگذره ... که اون هم فقط مامان متوجه ش میشه و هی سوال پیچم میکنه تا بفهمه واسه چی گریه کردم .
چاره ای نداشتم این چند روز ، مجبور بودم که صبر کنم وقتی همه خوابیدن بغضم رو خالی کنم و ... تا کسی متوجه ی اوضاع به هم ریخته م نشه .
این مدت حال و حوصله ی هیچی رو نداشتم و همش نشسته بودم پشت میزم و فکر میکردم ! همش سردرد داشتم ( و دارم ! ) ، ریزش مو داشتم و این چند روز به اوجش رسید ، طوری که الان احساس میکنم ١/٣ موهام ریخته ...
اطاقم رو نصفه نیمه تمیز کردم و هرچی مامان میاد و میگه بلند شو اینا رو جمع کن ، نمیتونم ! یعنی راستش هیچ وقت اینطوری بی میل نبودم واسه رسیدن بهار ، حتی اون موقع که مجار*ستان بودم ...
با همه ی اینها سعی میکنم به روی خودم نیارم که چه اتفاقاتی واسم افتاده و همه رو بسپارم دست خودش !
میدونم یه حکمتی داره ...
و به قول اون دوستی که سرزده اومد و این جمله رو برام نوشت
" آن سوی ناکامی ها خدایی است که داشتنش جبران همه ی نداشته هاست "
و من که سعی میکنم دلم به همون خدا خوش باشه هرچند که یه کم دلم ازش گرفته .
٢. با همه ی اینها دیروز تنها روزی بود که یه کم آرامش داشتم ، عجیب آب و هوا روم تأثیر میذاره و وقتی که مسیر خونه تا کلاس رو با آرامش طی میکردم و هوای خنک میخورد توی صورتم و همراه آهنگ میخوندم " خدا اینجاست ، خدا در قلب انسان هاست " یه حس ناب و خاص داشتم .
کلاس نقاشی هم خیلی عالی بود ، میتونم به جرأت بگم از ساعت ٣ تا ٧ ، ۴ ساعت مفید کار کردم و هرچی بقیه بچه ها نشستند به صحبت کردن من غرق کارم بودم و خیلی از کارم راضی م . هرچند که هرچی کار میکنم یادم میافته که من کارهای مهمتری هم دارم و این باعث میشه یه کم با استرس و نگرانی پیش برم .
بعضی از دوستان مشتاق بودن تا اینجای کار رو ببینند. این هم کار نصفه نیمه که قراره تا عید تموم بشه ! ( کار نصفه نیمه که میگم منظورم این نیست که قسمت های سفید هنوز تکمیل نشده ، بلکه مثلا همین گلی که بالای صفحه قرار داره هنوز بافت گیری نشده ! و فقط یه رنگ زمینه کار شده برای همین اصلا بُعد نداره )
برای دوران عید استاد گفت یه طرح جدید بزن که حوصله ات سر نره ، حالا برای انتخاب طرح به مشکل برخوردم ، هرچی که میبینم دلم میخواد بکشم ، دیشب ٣ ساعت وقت گذاشتم و کلی عکس سرچ کردم اما آخرش هیچی ...
میخوام روی حیوانات کار کنم ، بین پرنده های کوچیک رنگی و پروانه و اسب ! مردد موندم . اگر کسی مایل بود توی انتخاب کمک کنه میتونه عکس های انتخابیم رو توی ادامه ی مطلب ببینه و نظرش رو بگه . ممنون
٣.میخوام کم کم شروع کنم به دکتر رفتن ! ماشالا کلکسیون بیماری های خفته رو دارم ، و از اونجایی که من سالهاست پام رو توی مطب دکتر نذاشتم دیگه اعتراض مامان بلند شده ، حالا منی که اصلا دکتر نمیرم و هیچ آشنایی هم در این زمینه ندارم از کجا بدونم چه دکتری خوبه ؟ نزدیک خونه ما هم ساختمان پزشکان زیاد داریم اما من اصلا اطمینان نمیکنم به هرکی
در زمینه های دکتر حلق و بینی ( واسه جراحی ه بینی نمیخوام ها ! اون رو خودم پیدا کردم ) ، دکتر جراح گوش ، دکتر مو ! ، دکتر غدد و الی آخر ( این الی آخر یعنی اینکه شما هر دکتر خوبی که میشناسی معرفی کن ، شاید نیاز شد یه سر پیشش رفتیم ) کسی پیشنهادی نداره ؟ ( خوب شد من این وبلاگ رو دارم واقعاً )
برای اولین بار مجبور شدم که دیروز رو بدون لنز و با عینک برم بیرون ! اینکار برای منی که حداقل ٧ سال ه که لنز میذارم و عینک رو فقط توی خونه استفاده میکنم کار خیلی سختی بود ، مخصوصا که من بخاطر اینکه از عینکم زیاد استفاده نمیکردم هیچ وقت هم به فکر خریدن یک عینک نو نبودم و این عینک متعلق به سالها پیشه ... خلاصه که دیروز تمرین خوبی بود برای اعتماد به نفس داشتن !
به محض وارد شدن توی کلاس یکی از دوستان که من رو دید برگشت گفت " چقدر رنگ شالت بهت میاد
" و اصلا اشاره ای به عینکم نکرد ( این رنگ شالم نمیدونم چطوری ه که هرکسی من رو میبینه اول از همه همین رو میگه ! ) ، ٢ نفر دیگه هم فقط متوجه شدن که عینک گذاشتن ِ من یه اتفاق جدیدی هست ! از همه بهتر عکس العمل پسر کوچولوی کلاس بود ( ۶ سالشه ) که تا وارد کلاس شدم برگشت بهم گفت " چرا عینک گذاشتی ؟
" گفتم خوب چشمهام ضعیفه ، که در جوابم گفت " پس چرا قبلاً نمیذاشتی ؟ " دلم میخواست بچلونمش از بس با نمک حرف میزنه
البته این رو هم بگم که تقریباً ۶٠% اونهایی که من رو هم با عینک هم با لنز دیدن نظرشون اینه که با عینک خیلی قیافه ام خوب ! و مهندسانه میشه .
تازه این اول راهه ، سختی هاش هنوز مونده ! و من واقعا نمیدونم روزی که بخوام دیگه به هیچ وجه لنز نذارم چه اتفاقی میافته ، یه جورایی خودم هم دیگه به چشمهای طوسی رنگم عادت کردم و راستش رو بخواین همیشه فکر میکردم تنها زیبایی ه صورتم چشمهام ه که اون هم به لطف لنز رنگی ای بود که میذاشتم .

* میخواستم یه عکس از چشمهای بدون لنز هم بذارم اما هرچی گشتم بین عکسهام ، موجود نبود !!!
وقتی هرجا بری و چشمهات مورد توجه قرار بگیره ، وقتی حتی استادت توی نگاه اول متوجه چشمهات بشه و جلوی ٣٠ _ ۴٠ نفر بگه " وااای چشمهاشو " ، وقتی دختر عمه ات عکست رو ازت بگیره و هی ببره به دوستاش نشون بده و دوستاش هی بگن چه چشمهایی داره ! وقتی عمه ای که همیشه عادتشه قربون صدقه ی بچه های فامیل بره وقتی تو رو ببینه فقط بگه " ماشالا دختر برادرم چه چشمهایی داره " ، وقتی دختر داییت هر دفعه میبینتت بگه " باز تو لنز گذاشتی خوشگل کردی خودتو ؟ " ، وقتی هربار میری آرایشگاهت خانومه با تعجب ازت بپرسه که لنز گذاشتی ؟ و وقتی تو جواب مثبت میدی بهت بگه " خیلی به صورتت میاد و اصلا معلوم نیست که لنزه " ، وقتی هرکی عکست رو میبینه به اولین چیزی که اشاره میکنه رنگ چشمهاته و تو مجبوری که خودت عنوان کنی که رنگ چشمهات به لطف لنز عوض شده ! ... خب وقتی همه ی این تعریف و تمجیدها رو بشنوی و بدونی که همه ی اینها بی ربط به لنز طوسی ت نیست ، فکر میکنی راحته دست از لنز کشیدن ؟ اون هم بعد از این همه سال ...
با وجود همه ی این حرفها ، قبول دارم که کارم از اولش هم درست نبود ،نباید میذاشتم هم خودم هم دیگران به چهره ی جدیدم عادت کنند 
لنز خیلی دردسر داره ، خیلی باید مراقبش بود ، توی خونه ی ما که همه مخالف سرسخت لنز گذاشتن من بودن و هستن ! مخصوصا مامان و یایا ... بدتر از اون یایا هر دفعه از خاطرات بیمارستان و نوشته های کتابش میگفت و بعضاً بیمارانی که بخاطر عفونت چشمشون مجبور به تخلیه ی چشم شدن ! و من که هر دفعه خودم رو با چشم های تخلیه شده تصور میکردم
. توی هواپیما و مسافرت ها خیلی اذیت میشم ، معمولا رانندگی توی شب و با لنز باعث میشه که سردرد بدی بگیرم .
خاطرات زیادی دارم از این لنز گذاشتن ها ، یکبار توی دانشگاه لنزم اذیت میکرد و چون جای لنزیم رو نبرده بودم دو تا در نوشابه برداشتم و توش آب ریختم و لنزم رو گذاشتم توش ( اصولا من هیچ وقت جای لنزیم رو همراه خودم نمیبرم
) ، حالا اینکه چطوری تا خونه اونها رو بردم بماند . یا اون دفعه که با دوستان رفتیم پارک آبی دوبی و من بعد از چند دقیقه احساس کردم دارم کور میشم ! یه پرده ی تار جلوی چشمهام رو گرفته بود که مجبور شدم لنزهام رو در بیارم و از اونجایی که باز دوباره جای لنزهام رو نبرده بودم به روش سنتی ! با قضیه کنار اومدم .

* توی لیوان زیری یکی از لنزها و توی بطری یکی دیگه رو گذاشتم ( چون شماره ی چشمهام با هم متفاوته )
اما خب با همه ی این دردسرها من چشمهای رنگی خیلی دوست دارم ! چیه مگه ؟ 
اگرچه من همیشه فکرهای زیادی توی کله م بوده برای تغییر ! اما فعلا این چشمها پیش قدم شدن و دیگه جداً میخوام از شر هرچی عینک و لنزه راحت بشم ( لنز رو الکی گفتم ! من چشمهام خوب هم بشه میرم لنز رنگی میخرم ، البته مامان میگه کور خوندی که بذارم اینکار رو بکنی
) انشالا بعد از این مرحله هم میریم سراغ بینی ه مبارک و میمون ! دیگه بعدش هم خدا بزرگه ، یهو دیدین رفتم رنگ پوستم رو هم عوض کردم شدم یه سیاهپوست رنگ شکلاتی ! ( وااا ، مگه من چیم از مایکل جون کمتره ؟
)
پ.ن : از اونجایی که نه خانواده م نه دوستان ! علاقه ای به کنسرت رفتن نشون ندادن کلاً پشیمون شدم از اینکه حتی پیشنهادش رو اینجا دادم
... بیخیال کنسرت اصلا ، بیخیال همه چی ...
این آهنگ " همه چی آروم ه " خیلی میچسبه
وقتی با اینکه دیشب ساعت 4 خوابیدم و صبح قبل از 9 بیدار شدم ، باز هم همینکه صبح زود بیدار شدم خوشحالم که به کارهام رسیدم
وقتی که بابا و سودی مسافرت رفته باشن و شهر شهر زنان باشه !
وقتی با مامان برای اون قاب عکسی که شیشه اش رو شکوندم یه فکر اساسی میکنم و با همدیگه براش یه کادر خیلی خوشگل درست میکنیم ، وقتی مامان کاتر رو میده دستم و میگه " تو ببر ، تاریکه اینجا من خوب نمیبینم " ( اصولا من و مامان زیاد با چراغ روشن کردن میونه ی خوبی نداریم ! ) و خودش دستش رو میزنه زیر چونه ش و نگام میکنه تا کارم تموم بشه
وقتی مامان با عشق خاصی ! قاب عکس ها رو روی میز گردش میچینه و مدام صدام میکنه که برم و نظر بدم !

وقتی که خونه تکونی ه عید کم کم توی خونه ی ما شروع شده و هر روز یه گوشه ی خونه به هم ریخته میشه و دوباره مرتب میشه ، وقتی دیوار ها رو سرایدارمون شست و مامان داره با همه ی سختیش سعی میکنه مدل پرده ها رو عوض کنه
وقتی یه دوش میگیرم و لباسی رو میپوشم که من رو یاد دورانی میندازه که مجار*ستان بودم و از اون موقع به بعد هیچ وقت نتونستم این لباس رو بپوشم و حالا نبودن ِ آقایون خونه بهونه ای شده برای مرور خاطرات !
وقتی هوا باهام همراهی میکنه و درست میشه مثل هوای مجار*ستان ، ابری و بارونی و خنک ... پنجره ی اتاقم رو باز میکنم و اجازه میدم که صدای پرنده ها با آهنگ همخوان بشه
وقتی بابا زنگ میزنه و میگه " دختر شیرینی یزدی چی میخوای برات بگیرم ؟ " و من خنده م میگیره چون اصولا توی خونه ی ما هیچ وقت همچین حرفی زده نمیشه ( کلا با شیرینیجات زیاد میونه ی خوبی نداریم مخصوصا بابا ! در حدی بوده که عمه ها اونجا حضور داشتن و گفتن ما تا به حال بابات رو توی شیرینی فروشی ندیده بودیم ! ) و وقتی اصرار بابا رو میبینم میگم " من قطاب دوست دارم " میگه " پس یکدونه قطاب واسه تو میگیرم " ...و من به این فکر میکنم که این چند روز چقدر اذیتش کردم !
وقتی مداد رنگی هام رو گذاشتم کنار دستم و منتظرم این پست رو بنویسم و برم سراغ نقاشی م
وقتی که میدونم میتونم با خیال راحت اینجا از خانواده م ! بنویسم و مطمئن باشم که هم یایا و هم رونیکا به زودی در کنار عزیزاشون خواهند بود و دیگه نگران این نیستم که مبادا چیزی بنویسم که دل این دو تا کوچولوی نازنینم به درد بیاد ....
وقتی که .....
اینجور وقت هاست که دلم میخواد با آهنگ فریاد بزنم " همه چی آروم ه ... من چه قدر خوشبختم ، همه چی آروم ه .... بگو این آرامش تا ابد پابرجاست "
هرچند که از فرداها میترسم ، هرچند که من از یک ساعت بعد هم میترسم ، میترسم این آرامشم پر بکشه بره ... اما سعی میکنم که به همین آرامش افتخار کنم و ثبتش کنم ، حتی اگر موقت باشه .
حتی اگر موقت باشه باید قدرش رو بدونم ... مرسی خدای دوست داشتنی ه من
پ.ن 1 : موبایلی که میخواستم و مداد رنگی ای که دنبالش بودم رو رونیکا زحمتش رو کشید و برام از مالزی خریده ، یه مقدار از مبلغ موبایل رو هم رونیکا داده به عنوان عیدی ه امسالم ... همینکه از دست اون موبایل درب و داغون راحت شدم ، همینکه نقاشی هام رو از این به بعد با عشق بیشتری میکشم برام آرامش داره . مرسی رونیکای عزیزم
این هم عکس مداد رنگی هام که عاشقشونم


* راستی ! چوب این مداد رنگی ها بوی همون مدادهای قدیمی رو میده ... و من این بو رو خیلی دوست دارم .
پ.ن 2 : وقتی که جوینده ! عزیز بهم لینک برنامه های جشنواره موسیقی فجر رو داد ، دیدم بد نیست که اینجا هم لینکش رو بذارم . خودم هنوز هیچ ایده ای ندارم که کدوم یکی از کنسرت ها رو شرکت کنم احتمالا یکی از برنامه های فرهنگسرای نیاوران بخاطر اینکه به خونه ی ما خیلی نزدیکه و بخاطر بابا انتخاب بشه اما از بین بقیه اش هم دلم میخواد یکی دیگه از برنامه ها رو هم شرکت کنم ، اگر هر کدوم از دوستان هم مایل بودن میشه یه برنامه ی گروهی گذاشت !
پیشنهادات خود رو به صندوق پستی ما
ارسال فرمایید
*برای اطلاعات بیشتر میتونین به این سایت مراجعه کنین

کل بازدیدها: 